سلام من این وبلاگ رو ترك میكنم و با همین اطلاعات به بلاگفا رفتم
وبلاگ تازه اینه
www.looovestorym.blogfa.com
خداوندا...
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب
من جانا به عهد خود وفا کن...
این آدم روبروت...من
اونقدر سیاه كه خظ زده سفیدیتو
خط پشت خط....
دنیای تو خاكستری نداره؟؟؟
توو دنیات جایی واسه سیاهی باز كن
واسه من
واسه منی كه دنیام توو رنگ توه
بذار زندگی كنم
با حس تو,بذار سیاهیم كم بیاره
بذار عاشق بارون بمونه این دلم حالا كه عشق و فهمیده
آسمان آبی
و نگاه عشق به رنگ صداقت قاصدک می درخشید
نقطه ها سر خط
.
.
.
در پس تکرار جمله ها دل بیچاره ی من غافل تر از آن بود
که بداند
باد بی رحم زمان گرمی حس دل انگیز تورا خواهد برد
مرگ
مرگ..........مرگ
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را …
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
عاشق باشیم یا نه؟
من که میگم نه...
چرا؟ سوال خوبیه...
نمیدونم...
شاید بهتره بگیم عشقی وجود نداره...
وزن عاشق میشه فاعل...
یعنی کسی که کارش عشق ورزیدنه...
ما هم عشق میورزیم به همه
از مورچه گرفته تا خدا...
پس کسی نمیتونه بگه عاشق نیست...
عشق انسان به خدا بالاتر از همه عشقاست...
عشق خدا به انسان از اون بالاتر...
خدا عاشق عاشقان معشوق داره... البته به نظر من
(در این باره لطفا نظر بدین)
تنها عشقی که دروغ نیست عشق خدا به مخلوقاتشه...
خدا کاری کن عاشق واقعی باشم و باشه...
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
میگم عاشقتم باور نداری!
میگم دوستت دارم باور نداری!
میگم دیوونتم باور نداری!
میگم تنها دلیل زندگیم تویی باور نداری!
میگم برات جون میدم باور نداری!
میگم نفسمی باور نداری!
میگم جونمی باور نداری!
میگم همه کسمی باور نداری!
میگم دینمی باور نداری!
میگم دنیامی باور نداری!
میگم امیدمی باور نداری!
میگم و میگم و میگم...
باور نداری که نداری...
تنها چیزی که باور میکنی اینه:
1 بار بگم دوستت ندارم...
|
عشق یعنی یك سلام و یك درود |
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر..
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
حس عاشقی همینهههههههههههههههههههه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی
رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب
دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....
این طور نیست ؟
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه،
سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی
برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این
واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست
وآماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
این چنین شرایطی بوده ام
.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک
کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این
کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره
و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت
ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود
.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم
نخواهد فهمید.
بیرون رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو
باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع
شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من
کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این
کاررو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه بهاون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم
اسمیت همه چیز داره درست میشه ...

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و
بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه
ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم
مفهومی جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب
پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در
کنارتو باشم
و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها
هدیه ای است
از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که
معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان
زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و
به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ
کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم
تا تو را ببینم ودر آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و
معشوق است ،
پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،
من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد
از خدا
تو را عبادت میکنم! عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا
که
می نگرم تو را میبینم . دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای
آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و
گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از
گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا
برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان
تو
توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی
زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از
عشق مرا
در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب
مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که
دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
به من بنگرند و شرمنده شوند!
گل رز سرخ: عشق بی ریا .. زیبایی .. شجاعت!
.. تبریك - احترام - دوستت دارم معنی کلی:
گ ل رز سفید: پاكی .. معصومیت .. راز .. سكوت .. فروتنی ..
احترام
معنی کلی: عشق من به تو عمیق و خالصانه است
گل رز صورتی: قدردانی .. تشكر .. وقار .. ستایش ..
همدلی .. لطافت .. شادی
معنی کلی: تو خیلی دوست داشتنی هستی
گل رز زرد: شادمانی .. رفاقت .. شوق .. حسادت
معنی کلی: آغاز دوباره- فراموشم نكن
گل رز نارنجی: اشتیاق-شیفتگی-آرزو.
غنچه رز: نماد پاكی و زیبایی-جوانی-عشق نوپا.
یك شاخه گل رز: سادگی-سپاسگزاری-عشق تازه
یك شاخه گل رز سرخ: "دوستت دارم".
گل رزسفید عروس: عشق مبارك و فرخنده.
تركیبی از گل رز سفید و سرخ: اتحاد-سازش
رز كاملا شكفته: "من متعهد به تو هستم"-"هنوز دوستت داردم"
دسته گل رز كوچك: "من به یاد تو هستم"
تا حالا میدانستی که وقتی گریه میکنی اونی که دوستت داره
آرومت میکنه
ولی اونی که عاشقته باهات گریه میکنه!
اینم در نظر بگیر که موقعی که داری واسه به دست آوردن کسی
میدوی
آروم بدو چون شاید یکی هم داره واسه به دست آوردن تو
میدوهه!
بد نیست اینم یاد بگیری که اگر روزی کسی را که دوستش داری
دلت را شکست
نفرینش نکن فقط آرزو کن خرده شیشه های دل شکستت زندگیشو
نبره!
شکسپیر میگه آن لحظه که به شدت احساس تنهایی میکنی مطمئن
باش
یکی برای دیدنت لحظه شماری میکنه دنیا حواسشو جمع میکنه
میبینه تو
کی رو بیشتر از همه دوست داری دقیقا همونو ازت میگیره..
زندگی پر از صدای پای کسانی است که همانطور که تو را
می بوسند طناب دارت را میبافند!
معمولا آدما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشت دارن
ولی چه سخته زنده باشی و فراموش بشی!
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد
تنهایی
به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک
مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست
پس تنها آواز بخوان
آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه
را که دوست نداری تحمل کنی
همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند
حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی
مردم به همان اندازه خوشبخت اند كه خودشان تصمیم میگیرند.
خوشبختی به سراغ كسی میرود كه فرصت اندیشیدن در مورد
بدبختی را نداشته باشد.
دریا باش كه اگر كسی سنگی به سویت پرتاب كرد
سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوی
چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن
عریانت را نشانش نده!
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد
گریان مکن
قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت
جای دهی سعی كن
كه فقط یك نفر باشد به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر
ا ز خدا دوست دارم
زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم...

هر کجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند
عشق و دیوانگی در زمانهای بسیار قدیم وقتی پای بشر هنوز به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : ((بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک )) همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک .... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند !
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت .
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی گشت .
و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه ... هشتاد... هشتادو یک همه پنهان شده بودند به جز عشق
که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد . و جای تعحب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید. نودوپنج ...نودوشش... نودوهفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته ی گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام . و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد از چشمانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت: ((من چه کردم من چه کردم چگونه میتوانم تو را درمان کنم .)) عشق پاسخ داد: ((تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو .)) و اینگونه است از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او است .
نفس! نفسم نفستو خیلی می خواد. اگه نفست نفسمو نخواد
نفسم واسه نفست بند میاد. پس نفستو با نفسم یکی کن که
نفسم واسه نفست نفس نفس میزنه, نفسم.
یه مطلب به سود دختران
یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی
میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن ؟؟ یعنی
مردای ایرانی اینقدر چشم نا پاکن كه نمیتونن خودشون رو
کنترل كنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان
میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی به ملكه
انگلستان
دست بزنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ... نه!
مگه
فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه
باشن!!!
پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!!
بزن کف قشنگه رو به افتخار همه ملکه های ایرانی
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و
همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز
کند،
از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می
کرد. ....
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و
همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز
کند،
از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می
کرد
.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی
را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل
ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود
می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در
پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه
می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ
کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت
چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی
آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت
دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال
فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری
های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس
با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد،
دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و
خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج
کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما
قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال
ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار
نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد،
تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را
محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول
های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد
سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست
هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره
زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و
گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
تبلیغات 

















